kooch
menu

امروز قدم می زدم که مسیرم به شهرکتاب خورد. و دیدم چه خوب که کتاب ها رو نگاه کنم و سرمست بشم و بعد به مسیرم ادامه بدم. معمولاً قبل از ورود به خودم میگم: “شهلا فقط قراره نگاه کنی! تو کتابِ نخونده هنوز داری. ” و بعد به خودم پاسخ میدم که : ” […]

ادامه مطلب
24+

++ چرا کلافه ای؟ . __ بی حوصله ام و بی انگیزه . ++ این حالت گذراست، قبلا بوده و بعدها هم هست.ولی اینروزا رو ازت میگیره؛خیلی راحت!به این فکر کن که چقدر قراره بزرگ بشی. . __ وقتی نگاه میکنم همیشه قشنگی ها و زیبایی ها از آدما عقب ترن.هرچی جلوتر میری واقعیت بیشتر میاد سمتت.شاید منم فقط که […]

ادامه مطلب
25+

برخی حرف ها هست که درد گفتنشان هم کم از نگفتن نیست، مثل تمام وقت هایی که تو را روبرویم می نشانم و برایت از تمام ناگفته هایی می گویم که در نبودنت هم می شنوی و درک می کنی و من از نافهمی های جهان پیرامونم، از درد به خود نمی پیچم. چرا که […]

ادامه مطلب
17+

عموماً میگفتم ما باید لیاقت رنج هایمان را داشته باشیم. رنج هم مثل دغدغه، هرچقدر بزرگتر باشد از ما آدم های متفاوت تری می سازد و به فاصله ی میان ما و دیگران دامن می زند و بعضاً موجب تنهایی هایی میشود که خودمان برای خود تجویز می کنیم تا از دلش افکار نابی بجوشد […]

ادامه مطلب
20+

حالا که تنها یک روز به بهار مانده، خیلی اتفاقی چشمم به نوشته ی یکسال پیش افتاد. “از پشت این حصار آمدن بهار را به انتظار می نشینم… یک روز، چشمم به آمدنت سفید می شود، درست همرنگ همین شکوفه هایی که مهمان دو روزه ی قلب بهارند!”   “مهمانِ دو روزه ی قلب بهار” […]

ادامه مطلب
20+

چند پست قبل، مطلبی نوشتم با عنوان بهشت من که خاطره ی چند روز قبل را برایم ساخت و چه زیبا به یادگار گذاشت. __ داریم کجا میریم؟   ++ میبرمت بهشت   __ [و من که خیره به چشمان او بودم برق نگاه شوخ طبعش مرا به روزهای دور دیوانگی بُرد.] واقعاً؟ باورم نمیشه.. هیچوقت […]

ادامه مطلب
15+

رفتن غیر منتظره ات مرا به باورِ بیهودگی این زندگی نزدیک تر کرد. به همان که خیلی وقت است می دانیم؛ ولی در تقلا برای پنهان کردنش، در هرچیزی معنایی می گنجانیم. معنایی که خود در دلش چیزی جز پوچی و همان بیهودگی نیست. برایم متفاوت بودی چه آن سالهای دور که کودک بودم و […]

ادامه مطلب
25+

میان من و تو هیچ نبود جز جسارت عاشقی. تو گذشته ات را پشت در جا گذاشتی و من تمام قوانین و باورهایم را بیرون آورده و روی میز گذاشتم. آن لحظه بود که “ما” متولد شد. تو شاید یادت رفته باشد دلبرکم ولی همه چیز اینگونه آغاز شد .. وقتی رفتی می دانستم دیگر […]

ادامه مطلب
16+

گاهی دلتنگ روزهایی می شوم که فارغ از هیاهوی دنیا، دل میدادم به عاشقیِ گل ها و درختان باغچه و غرق در بازی رنگ ها و عطرها، به بازیگوشی پروانه ها چشم می دوختم و بازهم در یک قاب دیگر، با ژست هایی مصنوعی که امروزه به راحتی اسم آن را “رودربایستی با خود ” […]

ادامه مطلب
14+

پیش نوشت: ده روز پیش بود که بعد از ماهها، با شیوا تجدید دیدار کردم. شیوا از آن دست آدم های پرتلاش و دوست داشتنی ست که از معاشرت با او لذت می بری و حس اطمینان و امنیت را از کلامش دریافت می کنی. دفعه ی پیش به شوخی به او گفتم حتی اگر […]

ادامه مطلب
16+
Page 4 of 9« First...23456...Last »
Protected by استضافة اجنبية